تبليغاتX
نفرین و آفرین زمان

نفرین و آفرین زمان

دل آن دورترین نقطه ی تاریک زمان به دلم می تازید...! و همین کافی بود.

::آغازين وبلاگ::

درباره ما

درود
همش تو این فکر بودم که از کجا آغاز کنم
فهمیدم از کجا آغاز کنم...
به هر حال هر چیز یه آغازی داره...
می خوام از تو بگم
می خوام از خودم بگم
می خوام از ایران مون بنویسم
می خوام بگم ایران خیلی قشنگه!
می خوام از تاریخ ایران بگم!
بگم من ایرانیم!

پيوندها

مرگ عشق
عشق اینترنتی
آفتابگردون
بزرگترين وبلاگ دانلود وکامپيوتر
MUSIC WESTERN
Abedj8m
نبض خیس ساحل
شهر من
بچه هاي پايين شهر
وبلاگ گروهی فریاد حق طلبی مردم
مثل یک مرد
بارون
ایرانیان پاک سرشت
سنگ قبر من
ابلهی که همه چیز می دانست
ایران من
کشورهای پارسی زبان(مثلث پارسی)
دختر آتش
قصه عشق
کارشناسی داوری مجید روغنی
تاریخ ایران
دست نویس
فتو بلاگ مستان
مولانا عارف کبیر
چرا مسلمان نیستم
نفرت
قلب من
ما همه خوبیم
ایران سر درگم
کوروش کبیر
فریاد مخالف
به سوی صلح جهانی-در مقابل جنگ طلبی ها
محدوده قرمز
میخواهم زخمی کهنه را بسرایم
عصر ما تا آزادی پلی تکنیکی ها
عشق
از لس آنجلس تا قزوین
آینده ایران
کسی که به همه چیز شک داشت
فیلترشکن لرستانی
از زبان بزرگان
ازادی ایران عزیز
همراز اهورا
خاکستر یه تنها
گریه ی بی صدا
نوشته های سیاسی دایی محسن
من یک ایرانیم
پاسارگاد
حق و صبر
کلبه ی تنهایی من
گروه تاریخی pbcir
اعتراض
****اشرار****
زرتشت
عکسهای سوژه
در پی آفریدگار
برای تو و برای بن بست من و تو
:: طراح حرفه اي قالب::

طراح قالب

پشتيباني

RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

هر سال، سال کوروش بزرگ

مرگ...

مرگ من نزدیک است

                          ببین که چه با حسرت می میرم...

من و تو قربانی این بازی تلخ هستیم .

 مقبره ی پدر زیر آب برود و من و تو حق حرف زدن نداریم. چرا امثال احمد باطبی  در گوشه ی زندان باید بپوسند؟

صدای ما در گلو خفه شده

 نای حرف زدن را از من و تو ربوده اند.

می خواهند که بازنده بودن فرا گیریم من و تو... .

به استقبال مرگ خواهم رفت...مرگ را خواهم آموخت اما بازنده بودن را...

                                                                                                                   هرگز!

 


+ نگارش شده پنجشنبه هفدهم اسفند 1385 ساعت 18:35 توسط آنا |

سست بودن دیوارها

موضوع:

                                                                             بهت زدگی و آینده ای مبهم

احمد باطبی که با سرمایه مادی یک زیرپوش و عکسی و فریادی به مدت هفت سال است که از ما ها دور است و در کنج زندان و تاریکی نشسته.و چرا با این زیرپوش خونی تزلزلی ایجاد کرد که عقوبتش حکم اعدام و بعد از تعدیل ۱۵ سال زندان شد؟نمیدانم. آیا عیب از سست بودن دیوارها نیست؟

و چرا رئیس قوه عدالت گستر و دولت مهرورز و .... هیچ به روی  خودشان نمی آورند.احمد به خاطر یک رودربایسی آقایان با انواع  نیروها این بلا سرش آمد.واقعا شرط انصاف نباشد که چنین کنید....

که همسرش را به گروگان بگیرید.این اسمش تروریسم دولتی  نیست؟

احمد عزیز شرمنده ام که این حداقل کاری است که میتوانم انجام  دهم.اما آرزو میکنم هرچه زودتر بیرون بیایی و مانند بقیه دوستان  به  روشنایی بروی و به آنها ملحق شوی.تا کمی بیاسایی و تنفس  کنی بدون ترس و تاریکی.و بتوانی بخندی.

منبع :http://mycity.blogfa.com/

 


+ نگارش شده جمعه یازدهم اسفند 1385 ساعت 15:27 توسط آنا |

زنده باش...

موضوع:

بسان رود ... كه در نشيب دره سر به سنگ می زند . رونده باش ... اميد هيچ معجزی ... مرده نيست ... زنده باش...


+ نگارش شده یکشنبه ششم اسفند 1385 ساعت 23:59 توسط آنا |

پرواز

موضوع:

 

چشمهايم را كسي به زور مي بندد ... چشمهايم را اگرببنديد پلكهايم بي وقفه تلاش خواهند كرد ... هيچ كس كورتر از آنكه نگاه نمي كند نيست ... پروانه بايد در باد رها باشد ... قفس جاي پرزدن ندارد اين را همه مي دانند ... تعجب من بارها از اين است كه ميان اعداد گيج شده اند بعضيها ... !

 دلم پروانه اي در مشت ايشان است ..من به نقطه تحمل رسيدم و اينك پرواز كردن كم كم از ياد من خواهد رفت ... زيرا انديشه هايم ،‌انگيزه هايم و اميدهايم دفن مي شوند در اين قفس ... خدايا پرواز را در حافظه ام حفظ كن تا روزي كه درهاي قفس را باز كنم و مشت گره كرده ايشان مرا به فضا پرتاب کند.


+ نگارش شده چهارشنبه دوم اسفند 1385 ساعت 14:33 توسط آنا |


بزرگترین وب سایت تفریحی